تبليغاتX
لیلی و مجنون امروزی

لیلی و مجنون امروزی

وقتي قرار شد من بيقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگيم از هر چه قرارست غير تو باشد خواهم گذشت

حرفاتو زدی حالا حرفای من گور هر چی عشقه اگه عشق تویی نمی خوامت

قضیه جمعه رو تعریف نکردی شاید روت نشد اما من می گم:

الان دو ماهی می شد که من یه مزاحم تلفنی از کرج داشتم که دخترم بود دختر برای دختر

چند بار بهت گفتم این دختره می زنگه به روت نیاوردی فقط گفتی جواب نده تا صبح جمعه پا شده بودم که یه کم درس بخونم آخه امتحانات نزدیکه که همون دختره بازم زنگم زد این بار سلام کرد و حرف زد گفت شما آقای فلانی رو می شناسید گفتم آره (منظورم همین پسره آشقال که اسمش مجنون هست) گفت این آقا هردومونو به بازی گرفته گفته ما ۳ ماه پیش با هم اشنا شدیم به من گفت شما چند وقته با همید منم که رو نشد بگه ۸ ماه جواب ندادم گفت این با من دوسته با شما هم دوسته گفتم دوستیتون در چه حد بوده گفت در حد خونه ی هم رفتن و دیداره این جوری همون روز به اقاهه گفتم فقط گفت دروغ می گه

تا دوباره خود دختره شنبه زنگ زد این بار با گریه و زاری و قسم که فقط به این آقا نگو من برات زنگ زدم گفتم باشه گفتم تعریف کن با گریه گفت من با این آقا یه خراب کاری هایی داریم گفت این آقا ابرومو ریخته گفت این آقا با من بازی کرده گفت این اقا کاری کرده که من دیگه دختر نباشم با التماس که من فقط می خوام اسمش بیاد تو شناسنامم تا بعدش طلاق بگیرم گفت دیروز که بهتون قضیه دوستی رو گفتم تهدیدم کرد اگه با تو حرف بزنم منو ولم می کنه گفت اون اقاهه الان با من خوبه چون می ترسه بیام به تو بگم گفت بهم گفته بزار این دختره بر گرده من باهات ازدواج می کنم

به    این    آقا    گفتم    گفت    دروغه    گفتم    ثابت   کن    فقط    اراجیف    تحویلم    داد    و    اثبات     نکرد

اما جرمش برای من ثابت شدس تا وقتی بی گناهیش بهم ثابت نشده چون من از رابطه ی این دو تا خبر دارم بهم گفته رابطه داشتیم فقط در حد دوستی حالا چقدش و نگفته خدا می دونه که ایا پرده ای پاره شده یا نه؟؟؟؟؟........

در ضمن یه روز که صبح براش زنگ زده بودم با گوشیه این دختره 

 

 بهم اس ام اس داده بود که

 

 تو جلسه ی کاریه مهمی هست و

 

کارش تا ظهر طول می کشه

 

(آقا در عشق و حال بودن)

 

 

در ضمن این دختر نمی تونسته شماره ی

 

 منو از هیچ جا جز گوشیه موبایل این آقا دیده باشه

 

 

می گی این طور نیست بهم

 

 ثابت کن یه جوری که

 

نمی دونم: از آزمایشگاه

 

دادگاه هر جایییی

 

 

تا فردا ظهر

 

 

 وقت داری عکس

 

 

 این حرفا رو ثابت

 

 

 کنی وگرنه لازم

 

 

 نیست زحمت

 

 

 بکشی همه چیز

 

 

 و تموم می کنی

 

 

 و از زندگیم گم

 

 

 می شی یا جون

 

 

 مادرم خودم میام

 

 

 می کشمت

+ نوشته شده در  23 Nov 2009ساعت 3:15 PM  توسط leily khanome gol naz aziz ghand asal...  | 

خواهش آخر.............بمون با من عشق من...

سلام.

سلام لیلی جون.فقط ازت می خوام این متن رو کامل بخونی بعد حرف دلت رو برام بنویسی:

الان داره اذان می گه(به همین وقت عزیز اینایی که می نویسم جز حقیقت چیزی نیست و فقط برای نگه داشتن این عشقه.همین)

لیلی جون خودت می دونی چقدر دوست دارم.این مدتی که با هم بودیم بخدا قسم تمام تلاشم رو کردم تا غمگین نبینمت،تا از دستم راضی باشی،تا عشقمون پا برجا بمونه،تا...بخدا هیچ دروغی هم بهت نگفتم(جز اون مورد که که اونم دلیل داشت که زیر می گم)،هیچ خیانتی هم نکردم،فقط حرف حرف شما بود و بس...نمی دونم چرا اینقد بد بختم،بخدا نمی دونم.هر کاری می کنم تا مشکلی نداشته باشیم باز نمی شه،هر چه قدر کوتاه میام تا اینجوری نشه باز نمی شه...

قرار بود یه چیزایی رو بهت بگم که دیدار اون روزمون بهم خورد(البته ۳ مورد بود).هم قبل از قرار بهت گفتم یه چیزایی هست که خیلی مهمه و باید بهت بگم هم بعد از قرارمون...ولی با لجبازیه اون روزت(که به احترامت اون روز این همه راه اومدم تا ببینمت ولی شما نیومدی.اشکال نداره.این که چیزی نیست.بخدا اگه بدتر از اینها با من بکنی من ازت ناراحت نمی شم)نشد که بهت بگم...تلفنی هم نمی تونستم بگم(چون اخلاقت رو می دونستم.می شد مثل الان.فقط باید حضوری بهت می گفتم تا از تو چشام بخونی راست یا دروغ)...و قرار شد بعدا بهت بگم...گفته بودی تا عید دیگه هم رو نبینیم،گفتم چشم...دوباره گفتی بیا،گفتم چشم...و قرار شد همین چند روزه هم رو ببینیم که بهت بگم...ولی بازم نشد...بخدا خیلی بدبختم که باید این همه مشکل برام پیش بیاد و هیچ تکیه گاهی نداشته باشم،به خدا منم آدمم،منم دل دارم نه سنگ،منم یه روزی کم میارم...یادته برج ۳ یه روز بهت اس داده بودم گفتم همه چی تمام،من به دردت نمی خورم،می خوام کاری بکنم؟؟؟می خواستم خودمو راحت کنم،ولی با دل داری دادنت،با دوست دارم گفتنت،با گفتن وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم،از هر چه قرارست غیر تو باشد خواهم گذشت...بی خیال شدم.پیش خودم گفتم بعد از این همه سال(از بدو تولد تا حالا)بالاخره یه تکیه گاهی پیدا کردم که از ته دلش دوسم داره،دلش برام میتپه،می تونم باهاش درد دل کنم،می تونم با کمک اون یه زندگی آرومی بسازم،می تونم...دیدم درست نیست دل کسی رو که اینجوری دوسم داره،من براش مهمم،رو بشکنم.پیش خودم گفتم این همونیه که اومده برای نجات من...گفتم خدایا شکرت،گفتم اگه تا حالا بد شانس بودم،بد بخت بودم،دیگه با این نعمتی که برام فرستادی همه بدبختی ها تموم شد،همونجا با خدا عهد بستم که هر کاری بکنم تا این دختر رو خوشبخت کتم،تا نذارم تو دنیا غصه ای بخوره،تا...یعنی عاشقش شدم...و به خدا گفتم کمکم کنه تا تو این راه دشوار عاشقی موفق بشم،گفتم حاضرم تمام داشته ها و نداشته ها رو فدای این دختر خانم کنم که فقط بمونه پیشم،که تکیه گاهم باشه،که...حتی به خدا گفتم من که یه بار مردم و تولد دوباره ام رو مدیون لطفت و مدیون محبت این دختر خانمم...گفتم پس خدا من جونمم متعلق به اون فرشته میدونم...چون یه بار جونمو نجات داد پس اون صاحب جونمه،یعنی جونم،نفس کشیدنم متعلق به این فرشته هستش.......بعد روز به روز بیشتر از گذشته عاشق اون فرشته شدم،روز به روز امیدوارتر به آینده شدم........همون روز به خدا گفتم:خدایا اگه اون ترکم کنه جونم دیگه برام مهم نیست...به اون فرشته هم گفتم:حاضرم برا نگه داشتنت هر کاری بکنم،هرکاری که فقط شما پیشم باشی،دلت مال من باشه،یعنی نبودت یعنی مرگ من...خلاصه روزای خوبی داشتیم...وقتی از همه،از دنیا،از زندگی خسته میشدم،به اون فرشته پناه می آوردم و ......روزای همراه با شادی،غصه و ...من راضی از این که دیگه تنها نیستم،هر چی هم که می شد دنبال مقصر نمی گشتم،می گفتم مقصر فقط منم،فقط من...تا اینکه یه روز برگشت گفت دیگه دوست ندارم و ...خلاصه بعد از تلاشهایی که برای نگه داشتنش کردم و وقتی که موفق نشدم تصمیم گرفتم عهدی رو که با خدا و اون فرشته بستم رو عملی کنم،کار خودمو کردم ولی...ولی نمی دونم از روی خوش شانسی یا باز بد شانسی ام نشد،باز برگشتم به این دنیا...بعد پیش خودم گفتم حتما یه حکمتی داشت که برگشتم،گفتم خدایا شکرت که باز منو رسوندی به عشقم........و اون فرشته ناراحت از این کارم و.......و قرار شد فقط یه بار بهم بگه دوست ندارم که واقعا از ته دلش باشه...خلاصه باز شدیم عزیز هم،عاشق هم،و براش هر کاری می کردم.خیلی از کارهامو نمیدید(یعنی پیشم نبود که ببینه چه کارهایی برای عشقم می کنم)،نمی دید که از همه زندگیم زده بودم که..........این وسط یه مشکلاتی هم پیش میومد که منجر به ناراحتی عزیزم میشد(من که از هیچ کاریش ناراحت نمیشدم.فقط از نبودنش ناراجت میشم)و پس از مدتی رفع میشد.این همون عشق که کدورتها رو رفع میکنه...همون عشق که دنبال عیب گیری از طرف مقابلش نیست...اینها همه نشانه دوست داشتن و عشقه........

تا رسید به جمعه گذشته...(یه جریانی بود که من به عزیزم کامل توضیح داده بودم.و ادامه اون جریانی که بود رو باید بهش می گفتم ولی باز از روی بدبختی ام نشد که بگم و...)خلاصه اینکه نفر سومی از حسادت این دوست داشتن و عشقی که بین منو لیلی بود نمیتونه طاقت بیاره و دست به کاری میزنه که چیزی نمونده  به نابودی عشقمون کشیده بشه...نمی خوام بگم چی شده.ولی هر چی بود رو لیلی تاثیر گذاشت و می گه همه چی تموم،میگه...من از حرفهایی که به من زد ناراحت نشدم...فقط از شکی که به من داشت،به اعتمادی که به یه غریبه کرد ناراحت هستم...اونم فقط به این خاطر که داره همه چی تموم میشه والله از هیچ کار لیلی ناراحت نشدم و نمیشم و نخواهم شد...حتی اگه بگه دیگه دوست ندارم از لیلی ناراحت نمی شم...

اینها مقدمه ای بود تا بگم:

لیلی جونم به اون نمازی که می خونی،به جون مادرت که از همه بیشتر دوسش داری،به امام رضا یی که امام الرئوف می نامنش و به هر چه که می پرستی و ...من بهت خیانتی نکردم...بهت دروغی نگفتم که مستحق جدایی باشم...می دونم شما از ته دلت منو دوس داری،می دونم خودت هم از این جدایی ناراحتی ولی با لجبازی و نفرت و کینه چیزی درست نمی شه...حتی نخواستی این مسئله ثابت بشه...درست مسئله ی مهمیه ولی بخاطر دوست داشتنت،بخاطر عشقت باید این رو حل می کردی................

از جمعه تا حالا فقط ۲ وعده غذا خوردم،سرکار نرفتم،فقط گریه گریه گریه...کردم که

چرا باید اینقدر بدبخت باشم که کسی که میگفت دنیای منی،دوست دارم،زندگی رو بدون تو نمی خوام،به اندازه مامانم دوست دارم و ...یه هو با حرف یه غریبه،یه کسی که حاظر هر کاری بکنه تا این عشقی که بین من و شماست نابود بشه،به عزیزت به عشقت به...بگی برو...بگی دیگه دوست ندارم،بگی برو بمیر،بگی...و حاظر نشی حرف عشقت رو گوش بدی و باور کنی...۴ روزه کارم شده گریه،غذام شده گریه،خوابم شده گریه،گریه گریه گریه...شمایی که می گفتی:وقتی قرار شد من بیقرار............پس چرا از رو احساساتت داری تصمیم میگیری و میخوای این رابطه پاک دوس داشتن و عاشقی رو از بین ببری؟؟؟؟؟نمی خوام دنبال مقصر بگردم،و می گم من مقصر...

ببین عشق من به نظر من فقط ۲ راه مونده...یا به حرف عزیزت و خانواده اش اعتماد کنی و تنش رو تموم کنی یا به حرف اون غریبه ی بی همه چیز گوش کنی و همه چیزو تموم کنی...این چند روزه با تمام بی احترامی هات،فحش هات و ...کنار اومدم فقط و فقط به خاطر اینکه ترکم نکنی،ازت ناراحت هم نیستم،ولی تنها آرزوم اینه که پیشم باشی.بارها بهت گفتم زندگی من به بودن شما بسته،نفس کشیدنم به بودن شماست،یعنی اگه ترکم کنی میشه مثل همون جریان برج ۳ یا جریان اون بیمارستان من و ...

چون من این چند روزه فقط ازت خواهش کردم،گریه کردم،غرورمو زیر پا گذاشتم،التماس کردم که ترکم نکنی،که منو باور کنی،که...تازشم اگه هم حق با اون غریبه باشه(که به خدای یکتا قسم خوردم برات که همه حرفاش دروغه)بازم دوس داشتن و عشق مهم تر از این حرفهاست...بازم می تونی بزرگی کنی و ندید بگیری یا فرصت بدی یا...

می دونم به زور نمیشه کسی رو وادار کرد به دوس داشتن،وادار به موندن کرد و منم اصلا همچین قصدی ندارم...و می خوام حرف دلم و حرف اول و آخرمو بزنم:

(این جریان یه دروغ محظ هستش)فقط حرفم همینه.من به شما وفادار بودم،هستم،خواهم بود.بدون شما زندگی برام معنایی نداره،نمی خوام بی شما زندگی کنم و ...و به فرض مهال که راست باشه ببین می تونی منو ببخشی،ببین می تونی دوسم داشته باشی،ببین می تونی همسرم باشی و با فراموشیه تمام این مسائل ها زندگیه خوشی درست کنیم...

من نمی خوام ترکم کنی،بخدا نمی خوام از دستت بدم...برای همین حاضرم هر کاری بکنم که پیشم باشی...هر کاری...

یا این مسئله یه سوءتفاهم بود و من بی گناهم،یا من مقصر هستم.(از این ۲ راه خارج نیست).

لیلی جونم به تمام مقدسات عالم قسم می خورم من هیچ خیانتی نکردم بهت،دلم حد اقل برای شما صاف و صادق بود و...دیگه نمی خوام بگم کی دروغ می گه یا کی راست میگه...فقط می خوام بگم تصمیمتو بگیر،کار به سرنوشت من نداشته باش که بعد از جدایی چی به سرم میاد(آخه شاید اینجوری نتونی تصمیم درستی بگیری)...فقط ببین دلت یا چمیدونم عقلت چی میگه...بخدا قسم آرزوم خوشبختیته و بعدش بودن در کنار هم.

...منظورم از این حرفها این نیست که دلت برام بسوزه.فقط خواستم راحت تر تصمیمتو بگیری.

من نمی ذارم از دستم بری ولی اگه واقعا حرف دلت این باشه که من لیاقتت رو ندارم و بخوای ازم جدا شی،بخدا قسم هیچ حرفی نمی زنم و ازت خداحافظی می کنم و بعدش میرم دنبال سرنوشتم که..............اگه خواستی برگردی زودتر برگرد تا دلم نمرده،تا دلت از من بیشتر از این کینه جمع نشده تا...

اگه گفتی جدا شیم فقط یه خواهشی دارم و اون اینکه:برای بار آخر می خوام ببینمت و باهات از نزدیک خدافظی کنم...می رم و دیگه منو نمی بینی،صدامو نمیشنوی،هیچ اثری از من پیدا نمیکنی...

و اگه گفتی بمونیم،در همین جا کتباً،در حضور دوستامون،در حضور خدامون،در حضور امام زمانمون و ...ازت تشکر می کنم و قول شرف می دم دیگه هیچ مشکلی پیش نیاد...

ازت خواهش می کنم تا فردا ظهر فکراتو بکنی و همین جا جوابمو بدی.اگه دوس نداشتی خیلی بحرفی فقط و فقط تو یه جمله جواب منو بده.

ببخشید که با این حرفا سرت رو درد آوردم و اذیتت کردم.بازم ممنون.

منتظرم تا فردا ساعت ۲ بعداز ظهر.

و اگه جواب ندادی،یعنی دوس نداشتی یا به هر دلیلی جواب ندادی یعنی منظورت خداحافظی بود و ...

بای

+ نوشته شده در  23 Nov 2009ساعت 2:7 PM  توسط majnon  | 

لیلی خانم همه ی زندگیمه...

سلام به دوستای بی معرفت.یه بار یه سوالی کردم و خواستم که شماها بیاین و نظر بدین.یعنی کمکم کنین...

سلام به عشق خودم.خوبی؟الهی فدات شم.منم خوبم.ملالی نیست جز دوریه شما...ولی گفتی تا عید همو نبینیم...و منم گفتم چشم...سخته ولی مجبورم تحمل کنم...و مطمئن باش تحمل می کنم...

از آقا احسان و نگین خانم که اومدن نظر دادن تشکر می کنم.

از پرستو خانم هم همینطور...

خیلی دلم پر بود.با نوشتن اون مطالب و سفر چند روزه ام،یه کم آروم شدم.........

راستی قالب بلاگ رو به دستور لیلی جونم عوض کردم...نمی دونم قشنگ شده یا نه...نظر بدین که اگه بد شده عوض کنم...

لیلی جونم حتما بیا و نظرتو راجع قالب بلاگ بده که اگه خوشت نیومد عوضش کنم...ممنون که تعویض قالب بلاگ رو به انتخاب من گذاشتی...ببببووووسسسس

زیاد حال و حوصله آپ ندارم...

فقط اینکه خواهش می کنم بیاین و نظر بدین...آخه اگه همینطوری پیش بره باید درشو تخته کنیم.آخه لیلی جون که کم افتخار می ده برای آپ کردن...و دوستامون هم که نظر نمی دن...

خیلی دوست دارم عشق من...

بابای

 

+ نوشته شده در  17 Nov 2009ساعت 8:9 AM  توسط majnon  | 

نمی دانم نمی دانم نمی دانم

سلام به همگی.

سلام لیلی جان...واقعا نمی دونم چی بگم یا از چی بنویسم یا...فقط اومدم یه کم چرت و پرت بنویسم تا شاید یه کم خالی بشم...

بچه ها به نظر شما عشق یعنی چی؟؟؟عاشق به چه کسی می گن؟؟؟وظیفه عاشق و معشوق در مقابل هم چیه؟؟؟و...

خداییش دوس دارم بیاین و به این سوالم پاسخ بدین...

چون من نمی دونم.الآن هم که دارم این رو می نویسم اینقدر خسته ام که نگین.از همه چی،از همه جا،از همه کس...اصلا نمی دونم.خیلی سعی کردم از عشق خسته نشم،زده نشم،...البته الانم خسته نشدم ولی روز به روز شعله این عشق داره تو دلم خاموش می شه.البته نه اینکه لیلی دختر بدیه یا نمی دونه عشق چیه یا ... .من خیلی هم ازش راضی ام.ولی مثل اینکه من معنی عشق و دوست داشتن رو نمی فهمم...

به نظر من عشق یعنی:عاشق به خاطر معشوق دست به هر کاری بزنه،یعنی هر کاری بکنه،هر کاری بکنه تا معشوقه اش خوشحال و خندان باشه،تا خدای ناکرده قطره اشکی از چشاش سرازیر نشه...خلاصه اینکه اگه لازم شد جونشم فدا کنه تا معشوقه اش خوشحال باشه،تا غمگین نباشه،جونشو بده تا یه لحظه چهره زیبای عزیزشو ببینه،جونشم بده تا لحظه ای پیش عشقش بشینه،تا...یعنی به نظر من اینه.واقعا درک من از عشق اینه.

بچه ها خداییش کجای درکم از عشق اشتباهه؟؟؟!!!بخدا اگه راهنماییم کنین ممنون می شم...

دیگه بیشتر از این نمی دونم چی بنویسم.نه مثل اینکه هنوز از خستگیم کم نشد...شاید یه چند روزی برم مسافرت.نمی دونم کجا.فقط می خوام برم تا با خودم تو یه شهر غریب خلوت کنم.بلکه اونا منو درک کنن،سرآخر اینکه برم یه کم از عقده هایی رو که چند ماه اخیر،مخصوصا هفته گذشته رو خالی کنم...شاید آروم شدم.شاید تو اون شهر غریب،میان اون مردم غریب معنیه واقعی عاشق و معشوق رو فهمیدم...

خب منم آدمم دیگه.منم دل دارم.چقدر از دست اطرافیانم دلخور بشم و به روم نیارم...بخدا همین الان که تو کافی نت نشستم اشکم در اومده...بگذریم...

شرمنده بابت این چرند و پرند ها...

شماهم که کم لطفی می کنین و اصلا انگار نه انگار که انتهای مطالبمون یه لینکی داری برای نظر دهی...

موفق باشین.

راستی از این به بعد شاید دیر به دیر بیام آپ کنم.ولی این چند روزه سعی می کنم زود به زود سر بزنم تا نظراتتون رو که راجع سوالم دادین رو بخونم...

بای

+ نوشته شده در  10 Nov 2009ساعت 8:18 PM  توسط majnon  | 

عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر شریعتی...

عشق یك جوشش كور است
 و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.


 
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
 
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند.
 
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میكند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
 
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
 
عشق یك فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
 
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا كردن.
 
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
 
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
 
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شك ناپذیر.
 
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
 
عشق نیرویی است در عاشق ،كه او را به معشوق میكشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، كه دوست را به دوست می برد.
 
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد كه همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
 
در عشق رقیب منفور است،
 در دوست داشتن است كه: “هواداران كویش را چو جان خویشتن دارند” كه حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
 
دوست داشتن ایمان است و ایمان یك روح مطلق است ، یك ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.”

 "دکتر شریعتی"

سلام سلام سلام به همه ی دوستانو به مجنون عزیزم(الهی فدات بشم خوبی خوشی سلامتی عشق من)

اومدم به عشقم به مجنون خودم بگم خییییییییییلییییییییی خییییییییییلیییییییی خیییییلییییییییییییی دوست دارم

ببخشید خیلی وقته نمی ام نمی آپم خودت که می دونی یه خورده سرم شلوغه وقت نمی شه البتته اینا دلیل نمی شه که نسبت به عشقم بی توجه باشم خودم می دونم عشقم اما بازم ببخشید مشکلاته زندگیه دیگه چه می شه کرد زیر بار مشکلات کمرمون له شد آلزایمرم گرفتیم

راستی جیگمل من مسی بابت آپهای خشنگت خیلی عسیسییییییی

راستی من این حرفای دکتر شریعتی رو تا حالا 1000 بار خوندم

دوست داشتم تو هم بخونی عشقم

الانم دارم باهات می چتم عصبانی شدیااااااا هههههه

خیلی دوست دارم تا نیومدی لهم کنی بابایییییییییی

+ نوشته شده در  8 Nov 2009ساعت 9:54 PM  توسط leily khanome gol naz aziz ghand asal...  | 

با ارزش تر از جانم لیلی

سلام عشق من.اومدم بیرون خرید کنم که سر از نت درآوردم.بعد یه هو تو یکی از بلاگها دیدم اسم خودشو خوکشل نوشته و منم گفتم بگیرم بنویسم.که چون از شما با ارزش تر برام نیست(منظورم از من ارزشت بیشتره)بخاطر همین گفتم این رو بنویسم.کلمه یا متنی تو ذهنم نبود بنابراین اگه سلیقه بخرج ندادم و آپ بدی شده منو ببخش خانمم.

 اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir      اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

 

+ نوشته شده در  5 Nov 2009ساعت 7:28 PM  توسط majnon  | 

سللللللاااامممممم خانمم.خوبی؟الهی فدات شم.وای که چقدر دلم برات تنگ شده.کی می شه این جدایی ها به پایان برسه؟؟؟راستی خیلی وقته نمیای آپ کنی ها؟؟؟!!!مگه قول ندادی که زود زود بیای آپ کنی؟؟؟پس بشمار ۳ بیا.ممنون عشق من.بوسسسسسس  

 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم...

 

حاضری جون فداش کنی ، وقتی کسی رو دوس داری

حاضری دنیارو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه  

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه   

قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی        

خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشمای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس داشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانونو ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا میگذری

تولد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونتو بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذره گردوخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه ، همخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضری اعتبار تو به خاطرش خراب کنن

کارتو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه رو به روت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی حتی آگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی ، اما بازم بگیری دستت تفنگ

حاضری هر چی گل داریم ، دونه به دونه بشمری

بسوزی از تب نگاش اسمشو وقتی می یاری

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوس داری ، معنی نمی ده دیگه ترس

وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنج خیلی قیمتی...

 

  دلم تنگه اما صبورم ............... 

راستی ولادت امام رئوف و مهربان،هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت،ثامن الرضا (ع)رابه شما و خانواده های شما دوستان عزیزمون تبریک می گیم(از طرف لیلی و مجنون)

 اگه بدونید چقدر دلم برای امامم تنگ شده.بخدا از اول سال هر چی سعی می کنم برم پابوسش نمی تونم.یعنی به قول بزرگترها منو نطلبیده.مقصر خودمم بس که دلم ناپاک شده...ولی همینجا از امام بزرگوارم می خوام اول بزرگترین حاجتی رو که دارم(...)ادا کنه و دوم منو بخواد برم پابوسش و سلامتی خانواده من و لیلی جونم و...(البته یه مشکل دیگه ای هم دارم که از امام مهربونم می خواد واسطه من و خدا بشه تا این مشکلم حل بشه و منم قول می دم دلم و پاک کنم و نذارم سیاه بشه و ... .

لیلی جونم؟اجازه هست یه کوچولو با شما درد دل کنم؟؟؟ممنون

ببین خانمم اگه می گفتم من و شما نباید تعارف کنیم،اگه می گفتم نباید خجالت بکشیم،اگه می گفتم نباید حرفی غیر از حرف دل بزنیم،اگه می گفتم...بخدا برا خودت،برا خودم،یعنی برای هردومونه،برای هرچه زیباتر شدن رابطه پاکمون...چون دوس ندارم مشکلی مث مشکل چند شب پیش به وجود بیاد...الهی فدات شم...خودت که می دونی چقدر دوستت دارم...عاشقتم...دیوونه ی شمام.........

پس اگه دوس داری رابطه مون زیبا،پاک،به دور از مشکل و استرس و ...باشه،خواهشن اون چند موردی رو که گفتم و شما هم بعداز قبول کردن قول دادی رو فراموش نکن و سعی کن همیشه اونارو مد نظر قرار بدی....................................................منم دیگه از این حرفها(به قولی نصیحت و ...)نمی زنم......

به امید زندگی شاد و ...در کنار هم....

بخدا خیلی دوست دارم عشق من...

خب با اجازه من رفع زحمت کنم.آخه از راه اداره اومدم کافی نت و هنوز ناهار هم نخوردم...آخ کی می شه وقتی از سر کار بر می گردم خونه خانمم بیاد بگه خسته نباشی بعد منو ببوسه بعد بگه بدو برو لباست رو عوض کن بیا ناهار بخور...................ای خدا جون ....

واقعا فکر می کنین اگه نظر بدین کار بدیه؟؟؟؟؟پس اگه صلاح دونستین و مطمئن شدین که نظر دادن گناه نداره(ندادن گناه داره چون دل لیلی جونم رو می شکنین)افتخار بدین و نظر بدین....ممنون

الهی فدات  شم عشق من...با اجازه بابای

 

+ نوشته شده در  28 Oct 2009ساعت 7:49 PM  توسط majnon  | 

برای او که می داند...

 سلاممممممممم

سلام خانمم.خوبی؟الهی فدات شم.چه خبر؟

راستی بچه ها من ۲ شنبه پیش عشقم بودم.آخ که چقدر خوب بود.مهربون،زیبا...واییییی

اینقدر به من خوش گذشت که اگر بدونید شما هم زودتر می رید و یک دوست دختر خانم،مهربون،زیبا و ...(مثل خانم خودم که خداییش هر چی از خوبی هاش بگم کم گفتم)برا خودتون پیدا می کنید.اگر هم که دارید(البته تریپ ازدواج)که می دونید من چی می گم...

خیلی دوستت دارم عشق من.خیلی خوبی.الهی فدات شم.خداییش به من که خیلی خوش گذشت(یعنی هر بار از دفعه بعدی بیشتر به من خوش می گذره،شمارو دیگه نمیدونم.راستی به شما هم خوش گذشت عزیزم؟؟؟؟؟)همانطوری که قول دادم از این به بعد زود زود میام پیشت.باشه فدات شم؟

نگین خانم ممنون از لطفتون.همین مدرک رو به عروسم و پدر عروسم نشون می دم تا ببینه چه مادر و خانم مودبی داره!!!!!ولی ممنون که افتخار دادین و اومدین نظر دادین.بازم بیاین ولی نظرهای سازنده!!!!ممنون.

لیلی جونم الهی فدات شم همیشه همین طور خوب و مهربون و صمیمی باش.خیلی دوستت دارم نفسم.

لیلی جونم جواب این سوال رو بده؟؟؟

میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا

شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟؟؟

خب با اجازه من رفع زحمت کنم.

راستی اگه بیاین نظر بدین بد نمیشه هااااااا

بابای

+ نوشته شده در  24 Oct 2009ساعت 11:27 AM  توسط majnon  | 

 سلام سلام سلام به همگی.و صد تا سلام به لیلی جون خود خودم.خوبی؟

الهی فدات شم.خیلی دوست دارم...

الان کافی نت هستم(راستی بچه ها شهرستانم.رفتم مسافرت به شمال سرسبز کشور عزیزمون ایران...).

ممنون از بروبچزی که میان نظر میدن.از نگین خانم هم تشکر میکنم که افتخار دادن و تشریف فرما شدن.ولی باید اینجا یه چیزی بگم؛نگین خانم:ممنون که این همه لیلی جونم رو دوست داری.و ممنون بابت آرزوها و دعا ها.ولی باید عرض کنم دستپخت عشق من بد که نیست خیلی خیلی هم خوشمزه هستش و ...راستی بابت عروسی ای که در پیش دارین تبریک میگم خدمتتون.بازم ممنون

ولی ای کاش شما و دیگر دوستای ما حد اقل وقتی تشریف میارن و نظر میدن،چهار تا انتقاد،پیشنهاد یا ...میدادن که بلاگمون زیباتر بشه.بازم ممنون...

راستی این عکسی رو که پایین میبینید خیلی هم بی ربط نیست...آخه من قراره همین فردا یا پس فردا برم دیدن عشقم.الهی که من فداش شم.خیلی دلم براش تنگ شده بود.از راه دور می بوسمت گل من.

خیلی سخته... 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

 به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟

آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

رد احساست روي دلم جا مونده ...

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......

حالا چطور بگم تنهام؟؟

چطور بگم تو نيستي؟؟

چطور بگم با من نيستي؟؟

آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....

آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....

براي همينه كه هميشه با مني...

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....

ديگه نميتونم تحمل كنم...

دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت.

صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....

به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

اونوقت ديگه تنها نيستم

حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم..

 به اين تنهايي دل بستم...

حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...

پر از ياد عشقه..

 پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 

(( شاید کسی را که با او خندیده ای را فراموش کنی , اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یادت نخواهی برد.))

ومن از هنگام تولد کائنات تاکنون سر بر شانه های تو گریسته ام. پس چگونه می توانم لحظه ای تو را فراموش کنم ؟ چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم؟

اگر به من بگویند فردا دنیا به پایان می رسد , کوهها در هم می شکند , رودها بخار میشوند و در جنگل پرنده ها پر نمی زنند و آهویی نمی دود و سنجاقکها برای همیشه بالهایشان را می بندند.

اگر به من بگویند فقط یک بار دیگر می توانم از پشت شیشه های مه آلود یکدیگر را ببینیم و برای هم دست تکان بدهیم. اگر به من بگویند فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانیم به یکدیگر بگوییم و پس از آن به ابدیت می رسیم , روبرویت می ایستم و می گویم:

در قیامت نام تو را بر لب خواهم داشت...

لیلی جونم مثل همیشه دوست دارم

این گل رو هم تقدیمت می کنم با تمام وجودم...

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون امدی و من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

بازم می گم لیلی جونم:

الهی فدات شم.بخدا تنها عشقمی تا ابد...خیلی دوست دارم...

خب با اجازه من برم.آخه امروز باید زودتر برم.چون خواهرم ناهار من رو دعوت کرده(ماکارونی درست کرده گفته زود بیا.)...

لیلی جونم بابای

بازم می گم:خواهش می کنم بیاید و نظر بدهید لطفا........

بابای..........................

+ نوشته شده در  24 Oct 2009ساعت 11:3 AM  توسط majnon  | 

تو را من دوست می دارم تا جان در بدن دارم...

  سلام لیلی جونم.الهی فدات شم.خوبی؟؟؟

ا ا ا ا داشت یادم میرفت ها!!!سلام به دوستان عزیز و ممنون بابت افتخار دیدن و دادن نظرات...

 

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره
کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.
به او پوزخندی زد و گفت:
دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت:
خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشید گفت:
همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت:
یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود
هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند
خورشید به تمسخر گفت:
آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه
چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟
شمع گفت:
آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و
شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:
چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!
شمع لبخندی زد و گفت:
من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن
نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.
خورشید گفت:
تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟
شمع با چشمانی گریان گفت:
من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه
ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید...
 

 بخدا خیلی دوست دارم لیلی جون مهربان و خانمم...

راستی قرار بود همین چند روزه برم زیارت لیلی جونم(آره درست نوشتم.زیارت لیلی جونم.آخه از همه چی برام دوست داشتنی تر و مقدس تره.هه هه دلتون بسوزه که من همچین عزیزی دارم...)ولی چون مرخصی ام(شنبه و یک شنبه)جور نشد زنگیدم به عشقم و عذر خواهی کردم و گفتم هفته بعد حتما میام.اونم به بزرگواریه خودش منو بخشید و گفت چشم.

خیلی خسته ام و اصلا حس آپ کردن نداشتم ولی چون به عزیزم قول دادم زود زود بیام آپ کنم اومدم.آخه هنوز سیستمم خرابه(یعنی مادر بوردشو داده بودم نمایندگی برای تعمیر هنوز ندادن...)

خلاصه اینکه عشق من،من به عشق لبخندت،به عشق دوست داشتنت،به عشق بودنت در کنار من و ...نفس می کشم.

 هم خیلی خسته ام و هم اینکه زود باید برم خونه چون عشقم شام درست کرده و منتظره منه...هه هه

بابای

راستی ممنون می شم بیاد دیدن کنید و بنظرید که ما از نظرات شما برای هرچه زیباتر شدن این بلاگ استفاده کنیم...

+ نوشته شده در  17 Oct 2009ساعت 4:4 PM  توسط leily khanome gol naz aziz ghand asal...  |